داستانهایی از فرانک

Just another WordPress.com site

چوب دو سر طلا

چوب دو سر طلا

IMAGE634650124949586250

یک روز در زندگی من از دید بعضی از هموطنانم در ایران و خارج از ایران

دینگ…دینگ….دینگ…..

آفتاب هنوز در نیومده، هوا تاریکه و نور تلفن موبایل کنار تخت با هر زنگ اتاق خوابمون را روشن و خاموش میکنه…..تلفن را بر میدارم و از اتاق میرم بیرون تا همسرم از خواب بیدار نشه….

کلیک…..

صدایی جدی از اونطرف خط خیلی شق و رق «عقاب خاموش؟ صبح به خیر. ملکه الیزابت روی خط هستند

گلویم که هنوز بعد از چهار ساعت خواب گرفته است را کمی صاف میکنم…

تلفن موبایلم بعد از چند ثانیه به خطی سری و ایمن در اتاقی مخفی در کاخ باکینگهام وصل میشه…

«عقاب خاموش، صبح به خیر»

«صبحتون به خیر علیاحضرت، امر بفرمایید.»

«لطفا هر چه سریعتر به کاخ بیایید، ماموریتی جدید دارید که باید هر چه سریعتر به شما ابلاغ بشه.»

«بله. حتما. به چشم.»

فورا میرم زیر دوش، کت و دامن مشکی تنگ و کفشهای پاشنه ده سانتی لوبوتان خود را میپوشم و ماتیک قرمز آتشین به لب میزنم. همسرم از دنیا بی خبر داره خواب هفت پادشاه را میبینه. بیرون در خانه یک ماشین جگوار مشکی منتظرمه. هنوز هوا روشن نشده که راه میافتیم.

در راه کاخ باکینگهام تلفن موبایل نوکیای قدیمی که برای تماسهای سری دیگه خودم در نظر گرفته ام زنگ میخوره…شیشه بین خودم و راننده را بالا میکشم، باید این تلفن را جواب بدم هر چند ریسک و خطرش در این شرایط میتونه خیلی بالا باشه.

صدای زمخت و کلفتی از اون طرف خط و از راه دور از گوشی موبایل میزنه بیرون، گوشی را کمی از گوشم دور میکنم..

«سلام علیکم خواهر…..سید میخوان باهاتون حرف بزنن…»

«سلام برادر به گوشم….»

بعد از چند ثانیه سید میاد پشت خط، داریم به کاخ نزدیک میشیم و اضطراب داره آروم آروم، وجودم را لبریز میکنه…. کمی صدام میلرزه و این میتونه در این شرایط خطرناک باشه. چشمام را میبندم، گوشی تلفن را از دهنم دور میکنم و نفس عمیقی میکشم تا بتونم روی لرزش صدام کنترل بیشتری داشته باشم…

«سلام سید، به گوشم..»

«علیک سلام خواهر…. ماموریت ثارالله با رمز یا زهرا امروز باید کلید بخوره….فردا برای دادن گزارش کامل باید بری جای همیشگی…»

«لبیک سید!»

تلفن را قطع میکنم، شیشه بین خودم و راننده را پایین میکشم و کمی با راننده خوش و بش میکنم تا شک نکنه….

داخل کاخ از چندین راهروی دراز و طولانی میگذرم، در هر راهرو ماموری جدید به گروه آنتوراژ ما اضافه میشه. به دری میرسیم که باید کد خاصی را برای باز کردن آن وارد کنم. در باز میشه و ملکه پشت میز کوچکی در حال خوردن چای بیسکویت منتظر منه.

بعد از تعظیم و دست بوسی، ملکه من را دعوت به نوشیدن چای میکنه، پیشخدمتی که آنجا مثل یک مجسمه ایستاده برایم را چای را میریزه، ملکه با اشاره دست از پیشخدمت میخواد که اتاق را ترک کنه، با نگاهم مسیر پیشخدمت را دنبال میکنم و لبخندی نرم و ملیح به معنای خداحافظی با او رد و بدل مکینم.

ملکه بدون فوت وقت پوشه ای را به دستم میده…

«عقاب خاموش، در این پوشه دستورات لازم برای آنچه باید امروز انجام بدی با جزییات و دقت نوشته شده، آن را مطالعه من و بعد نابودش کن. درست بیست و چهار ساعت پس از نابودی پوشه به ام آی سیکس میروی و گزارش کارت را ابلاغ میکنی.»

«بله سرورم. به چشم.»

جرعه ای از چای را مینوشم، ملکه از پنجره به بیرون نگاه میکنه…بدون اینکه رو به من برگرده میگه

«عقاب خاموش، همه امید من برای براندازی رژیم ایران و نابودی ملت آریایی ایران به توست….ما باید ایران را و تمدن ایرانی را نابود کنیم…. وهیچ کس به جز تو اینکار را نمیتونه بکنه… تو با نفوذی که در رسانه داری تنها امید ما هستی…..»

از جام بلند میشم، تعظیم میکنم و به ملکه الیزابت اطمینان خاطر میدم که ماموریتم را بدون هیچگونه عیب و نقصی به پایان برسونم.

در راه رفتن به محل کارم یعنی بی بی سی پوشه ای که بهم داده شده را مطالعه میکنم و بعد آنرا با دستگاه خاصی که در ماشین داریم نابود میکنم… ماموریتم امروز چندان سخت نیست و تنها باید یک گزارش سه دقیقه ای با اصولی که ملکه تعیین کرده برای تلویزیون تهیه کنم تا باعث نفرت و تفرقه بین اقوام ایرانی بشه و زنان ایرانی را هم به بی بندوباری، همجنسگرایی و سقط جنین تشویق کنه…….

اما قسمت پیچیده کار اینه که ماموریت ثارالله هم امروز آغاز میشه و من باید هر طور شده در همین گزارش امروزم اهداف اون ماموریت را هم که تحکیم نظام جمهوری اسلامیست بگنجونم. این خیلی مسئله را پیچیده میکنه…. ذهنم شدیدا مشغوله و نفسم به شماره افتاده…..

بله من یک چوب دو سر طلا هستم

اندر مصائب زندگی در غربت و دوری از خانواده

1526573_10153319159830665_600842822414133652_n

شاید خیلی از افرادی که دور از خانوداه هاشون زندگی میکنند بتونن حرفهایی که الآن میخوام بزنم را خوب درک کنن شاید هم نتونن! هر بار که برای دیدن خانواده ام شال و کلاه میکنم، پر از شوق و و هیجانم. کلی برنامه های جالب و متتوع در ذهن خودم طراحی میکنم و هر بار به خودم قول میدم که اینبار صبورتر و آرومتر باشم و از هر لحظه این دیدار به بهترین نحو ممکن لذت ببرم. اما همه اینها معمولا در همون ساعات اولیه دیدار تغییر میکنند. همیشه مسئله مهمتری از اون چیزهایی که من در ذهن خودم داشتم وجود داره که روی تمام اون برنامه هایی که من داشتم گلاب به روی ماهتون میشاشه. این چیز عجیبی نیست، من از خانوده ام دور هستم و خیلی وقتها در جریان چالشها و مشکلات اونها نیستم. خیلی از اوقات اونچه اونها پای اسکایپ و وایبر برام تعریف کردن از نزدیک بزرگتر و مهمتر هستن و خیلی از نگرانیهایی که من از دور دارم وقتی میبینمشون بی اهمیت و حتی بیجا و بیخود میشن

هر خانواده ای مشکلاتی داره که با اونها به نوعی داره دست و پنجه نرم میکنه و خانواده من هم استثنا نیست. بعضی ازاعضای خانواده ها مشکلات اعتقادی و فرهنگی با هم دارن ، بعضی ها مشکلات سلامتی روحی و جسمی و بعضی ها هم مشکلات اقتصادی…..وقتی به دیدن خانواده ام میرم  مشکلاتی که در خانواده ما وجود دارن یهو خیلی پررنگ و قوی میشن و برای منی که چند سالیه از اونها دورم چند روزی طول میکشه که به قول معروف بتونم دنده عوض کنم و خودم را به اونها برسونم و این چالشها و مشکلات را پردازش کنم. برای همین همیشه اولین روزهای دیدارم با خانواده ام کمی غمگینه. بعد آروم آروم همون فرانکی میشم که توی خونه بابا و مامانم بودم و یاد میگیرم که شوکها و نگرانیها ومشکلات را از الک بگذرونم و خیلی غمگین نباشم و نذارم که مشکلاتی که همیشه بوده و خواهند بود فلجم کنن.

یکی از چالشهای جدیدم هم اینه که چه جوری و با چه سرعتی و به چه صورتی شوهرم را وارد این چالشهای خانوادگی بکنم. آق مازی در واقع در خانواده ما تازه وارده و من هم در خانواده اون تازه وارد هستم و هر دو داریم یواش یواش با این مسائل خانواده هامون آشنا میشیم. خیلی از مسائل را من به طور کلامی با آق مازی در میون گذاشتم و اون همیشه با احترام و حمایت لازم بهم گفته که درک میکنه و هر جا لازم باشه هر کاری از دستش بربیاد برای کمک انجام میده. بعضی از مسائل را هم هرچه قدر برای طرف کلامی توضیح بدی فایده نداره باید خودش یه بار تجربه کنه تا دوزاریش بیافته.

به هر حال هر بار که خانواده ام را میبینیم و مشکلاتشون را از نزدیک با پوست و استخوان دوباره لمس میکنم پیش خودم فکر میکنم که قبلا من چه جوری با این مشکلات به صورت روزانه برخورد میکردم؟ آیا درسته که من از اونها در این دوران زندگی دور باشم؟ آیا تصمیماتم غلط بوده؟ آیا الان باید کنارشون باشم و زندگیم را صرف کمک به اونها بکنم؟ آیا بودن من کنار اونها تغییری در وضع اونها ایجاد میکنه یا نه؟ و هزاران سوال دیگه که مثل حبابهای کوچولو میان و میترکن و ذهنم را پر از فکر میکنن

واقعیت اینه که چند روزیه به این نتیجه رسیدم که من یه جایی ته ذهنم و ته دلم عذاب وجدان دارم که ایران و خانواده ام را ترک کردم.  این عذاب وجدان در سطح و لایه آگاه روزانه من نیست و من اون را به نا خود آگاه خودم فرستادم تا بتونم به زندگی روزمره خودم ادامه بدم ولی این عذاب وجدان یه جاهایی میزنه بالا و حسابی تکونم میده. معمولا وقتی که به دیدن خانوداه ام میرم این حس عذاب وجدان خودش را به صورت اضطراب، غم یا عصبانیت و خشم بروز میده. ولی حقیقت اینه که من از اون حسها برای لاپوشانی حس عذاب وجدانم استفاده میکنم. از سوی دیگه میدونم که من ایران خوشحال نبودم. هر وقت به گذشته در ایران بر میگردم و فکر میکنم، احساس میکنم تموم اون سالها یه چیزی مثل طناب دار دور گردنم بوده؛ بعضی اوقات شل و بعضی اوقات محکم گلوم را فشار میداده و وقتهایی که این طناب شل بود باز هم بود و میدونستم که اونجاست و میتونه به آنی محکم گلوم را بگیره و خفه ام کنه. پس چرا عذاب وجدان دارم؟ آیا خوشحالی و سلامتی و موفقیت خودم مهم نیست؟ چرا باید از اینکه خودم را از افسردگی نجات دادم احساس عذاب وجدان داشته باشم؟  چرا نمیتونم بدون عذاب وجدان از زندگی ای که با زحمت اینجا ساختم و دوستش دارم لذت ببرم؟ آیا اگر ایران میموندم و افسرده و ناراحت بودم میتونستم به خانواده ام کمک کنم؟ میتونستم زندگیشون را راحت تر کنم یا تبدیل به یه قوز بالا قوز میشدم و دق مرگشون میدادم؟

توی این سال جدید تصمیم گرفتم که با خودم رو راست باشم و تکلیف خودم را با این عذاب وجدان روشن کنم و یک بار برای همیشه این مشکل را با خودم حل کنم، اگر لازم باشه با کسی در این باره صحبت کنم، مثل یک تراپیست یا روانشناس اینکار را میکنم ولی اولین گام برای من این بود که به این موضوع اعتراف کنم و باهاش چشم تو چشم بشم. امیدوارم اگر هر کدوم از شما که این متن را میخونین چنین سنگهای وا نَکَنده ای با خودتون دارین تصمیم بگیرین که با خودتون تسویه حساب کنین تا راحت تر زندگی کنین. یه زندگی بدون عذاب وجدان.

یک قهوه تلخ

01977119c97768cb428f338d0539470e

یه جواریی امروز دارم بلند بلند فکر میکنم. دارم مینویسم به خاطر اینکه این مسائلی که دربارشون میخوام بنویسم مدتیه ذهنم را مشغول کردن و احساس میکنم تنها راه رهایی و خلاص از اونها نوشتنشونه. نمیدونم برای شما هم این مسئله پیش میاد یا نه ولی بعضی اوقات باید سنگهای خودم را با خودم وا بکَنم و با خودم تسویه حساب کنم. به خودم بگم که کارهام اشتباه بودن، حرفهام غلط بودن. به نظرم این رو در رویی صادقانه با «خود» هر از چند گاهی لازمه. به نظرم این گفتگوی درونی برای گذر از یه فصل به فصل دیگه ای از زندگی لازمه.

تازگی شروع به مرور یه سری از یادداشتها و خاطرات گذشته ام کردم و دیدم که چقدر بعضی از افکارم احمقانه بودند. چه قضاوتهای بی جا و مزخرفی در مورد مردم و زندگیاشون کرده بودم و چه کارهایی که فکر میکردم هرگز نمی کنم و بعدا کردم.

واقعیت اینه که بزرگ شدن توی جامعه ایران به آدم این اجازه را میده که خیلی راحت دیگران را زیر سوال ببری. زندگیها و انتخابهای شخصی و خصوصی مردم را زیر سوال ببری و دربارشون قضاوت کنی. همه ما زیر یک ابر خیالی از ارزشها و اخلاقیات در ایران زندگی میکردیم که هر چه زمان بیشتری میگذره اون ابر و مه رقیقتر و بیرنگ تر میشه و همه چیز برام شفافتر میشه. توی مدرسه بهت یاد میدادن دختری که به پسر فکر میکنه دختر خوبی نیست و دختری که به پسر فکر میکنه و با پسرها حرفم میزنه دختر بدی هستش، دختری که با پسرها حرف میزنه و پشت لبش را هم بند میندازه که یا خدا اصلا وضعش خرابه! و دختری که با پسرها حرف میزنه، پشت لبش را بند میندازه و زیر ابروهاش را هم برمیداره دیگه از دست رفته که رفته بله! وقتی توی این نظام بزرگ میشی به خودت اجازه میدی که این نوع قضاوتها را درمورد دیگران بکنی. من هم از این قضاوتها کردم، همونطور که دیگران با من رفتار کردند من هم با دیگران رفتار کردم من هم به آدمها برچسب زدم، مسخرشون کردم و به اینکه با کی رفتند و اومدند و با کی خوابیدند و نخوابیدند هم کار داشتم. اما اینروزها که به اون دوره برمیگردم و نگاه میکنم میبینم با اون قضاوتها و اون افکار خیلی فاصله دارم. نمیگم هیچ قضاوتی نمیکنم، میکنم اما برچسبهام چسبشون بی جون تر شده و اون ابر سنگین و سیاه ارزشهای اخلاقی پاره پاره و بی رمقتر شده.

وقتی به گذشته و نوجوانی و دوره دهه بیست زندگیم نگاه میکنم میبینیم یه حماقتی درم بوده و باد زیادی توی کله داشتم، «هرگز» و «اصلا» زیاد میگفتم، همه چیز یا سیاه بود یا سفید، یا خوب یا بد، الآن خاکستری و خال خالی، راه راه و هاشوری هم میبینم، الآن بین خوب و بد یه طیف بزرگی را میبینم که در اون طیف شرایط و محیط و افراد نقش بزرگی را بازی میکنن. اینروزها ابعاد مختلف آدمها را میبینم، میتونم نقاط قوت و ضعف هر بعدشون را ببینم، این را در خودم هم میبینم، میدونم که مثلا بعضی اوقات بیش از اندازه روی نظراتم پافشاری میکنم، هنوز هم توی کله ام باد هست ولی نه به اندازه ده سال پیش!

دور از ایران زندگی کردن، دور از اون محیط پر از قضاوت و تظاهر بود که فهمیدم یه جای کارم ایراد داره، اینجا بود که فهمیدم مثل یه کمدی تلخ داشتم به چیزی تبدیل میشدم که همیشه ازش بیزار بودم. امیدوارم که 10 سال دیگه به اینروزهام نگاه کنم و ببینم که تغییر کردم، امیدوارم که هر روز کمتر از دیروز درگیر مسائل پوسیده و نخ نمای گذشته باشم، امیدوارم 10 سال دیگه فکرم ده برابر بازتر از امروز باشه، با خودم راحت تر باشم و بیشتر از این برای خودم و دل خودم زندگی کنم. امیدوارم ده سال دیگه به الآن نگاه کنم و خجالت نکشم بلکه خوشحال باشم که گذر کردم، که بزرگ شدم. دلم میخواد از خیلی از قید و بندهای الکی آزاد باشم.

تکه پاره های خاطرات

10731096_10152935125670665_2328353312960481608_n

وقتی عصبانی میشیم کارهای عجیبی میکنیم… بعضی اوقات وقتی از دست کسی عصبانی هستیم به خودمون ضربه میزنیم…. بعضی اوقات کارهایی میکنیم که بعدا خیلی پشیمون میشیم….
آلیس سالها پیش، از دست شوهرش عصبانی میشه…. خیلی!…هنوز وقتی در موردش حرف میزنه صورتش قرمز میشه و چشمهای مهربونش پر از خشم میشن! نمیگه شوهرش چیکار کرده بود ولی دائما تکرار میکنه که از دستش خیلی عصبانی بوده. شاید پای یه زن دیگه در میون بوده یا نمیدونم یه مشکل دیگه! به هر حال آلیس توی اون حالت عصبانی همه خشم خودش را روی آلبوم عکسهای عروسیشون خالی میکنه و همه عکسها را تکه پاره میکنه….
یک روز که پیش آلیس بودم مدت زیادی را درباره اون روز حرف زد، ازش اجازه گرفتم که برم و آلبوم عکس را پیدا کنم… توی کمد اتاقش زیر یه عالمه خرت و پرت توی یه کیسه سیاه پیداش کردم. با هم نشستیم سر میز آشپزخونه و سعی کردیم که از این پازل نامرتب سر در بیاریم…. روی عکسها دست میکشید، بعضی از عکسها روی لبش لبخند میاوردن و بعضی دیگه گونه هاش را سرخ میکردن…. روی یکی از عکسهای پاره بیشتر از بقیه مکث کرد…بعد بهم گفت «روزی نیست که از پاره کردن این عکسها پشیمون نباشم، چقدر عصبانیت چیز احمقانه ای میتونه باشه نه؟!»
حدود یک ساعت داشتم به این تکه های پاره عکس نگاه میکردم، تصمیم گرفتم که دفعه دیگه که میرم اونجا بشینم و همه عکسها را درست کنم…. به آلیس گفتم که چسب مایع بی رنگ میارم و با هم میشینیم و همشون را میچسبونیم، اینقدر خوشحال شد… بلند بلند میخندید….
آلیس داره حافظه اش را از دست میده و خیلی از افراد توی عکس را یادش نمیاد…. میخوام با تماس با خانوادش این افراد را توی عکسها شناسایی کنم و پشت عکسها را براش بنویسم، تا اینکه خاطراتش تا اونجایی که امکان داره زنده بمونه…. دلم میخواد همه خاطراتش را بدونن، دلم میخواد بدونه که زندگی و خاطراتش مهمن… همه ما همین را میخوایم نه؟

از وقتی که تصمیم گرفتم به افرادی که آلزایمر دارن کمک کنم قدر خاطرات را بیشتر میدونم… در آخر چیزی که برای هممون میمونه این خاطراته! عکسها و ویدیوها و نامه ها ….. وقتی پیر میشیم و یه گوشه ای میشینیم با این خاطرات زندگی میکنیم و چقدر تاریک و وحشتناکه که عزیزانت را نه تنها فیزیکی از دستبدی بلکه حتی خاطره ای از اونها توی ذهن نداشته باشی!
چند جلسه بعدی که به دیدن آلیس رفتم کنارش نشستم و دونه دونه عکسها را چسبوندم. وقتی بعد از چند جلسه آلبوم درست شد، چند دقیقه اون را ورق میزد و هر کدوم از عکسها را لمس میکرد و لبخند میزد. حالا حدود یک ماه میشه که آلبوم روی میز آشپزخونست، هربار که میرم یادش میره که من خودم اون را درست کردم برام توضیح میده که آلبوم عروسیشه، با هم ورق میزنیم و برام داستان میگه.

برای مامان

1978837_10204042695079925_3363337549719631509_n

کسی که بدون اون واقعا هرگز منی وجود نداشت…. کسی که فارغ از خوب یا بد بودن من، من را دوست داره، این برای اونه…. برای مامانم….
نمیخوام حرفهای کلیشه ای بزنم …نمیخوام از شبهایی که تب داشتم و پاشورم کردی حرف بزنم از 9 ماهی که من را توی وجودت نگه داشتی …نه این حرفهای کلی را خیلیها برای مادرها نوشتن….. ولی برای من بین مادر و مامان فرق هست…تو مامانی…. من از تو یاد گرفتم که خودم باشم…. که نذارم هیچ کس، هیچ چیز و هیچ موقعیتی فردیت من را از بین ببره…. چون تو خودت هیچ وقت زیر بار این نرفتی…. هیچ کس را نمیشناسم که به اندازه تو «خودش» باشه…. توی تاریکترین زمان تو ایران وقتی اصلا زن بودن جرم بود تو به زیبایی زن بودی… نذاشتی ذره ای از زنانگیت را پاک کنن، پنهان کنن یا ازت بگیرن…وقتی همه جای ایران خاکستری بود تو هنوز لبات قرمز بود…. تو نه از پاسدار میترسیدی و نه از خواهر زینب …نه از تهدید نه از حرف مردم…. تو به من یاد دادی که نترسم…به من یاد دادی که مهم نیست مردم چی میگن…. مهم نیست بقیه چه کار میکنن… مهم خودم هستم….
من از تو یاد گرفتم رو راست باشم… چون هیچ وقت ندیدم که تو دو رو باشی… هیچ وقت ندیدم تو روی کسی لبخند بزنی ولی از پشت بهش خنجر …. از تو یاد گرفتم که بدون کنایه حرفم را بزنم…. ازت به خاطر این متشکرم….
از تو دوست بودن را یاد گرفتم…. تو برای دوستات همیشه بودی و هستی…. از تو یاد گرفتم که توی دوستی قضاوت های بیجا نکنم و توقعات عجیب غریب نداشته … تو برای دوستات بهترین دوست بودی همیشه دلم میخواست بتونم دوستی مثل تو داشته باشم و برای دوستام دوستی مثل تو باشم….
تو به من یاد دادی که مادیات و پول همه چیز نیست…. تو به من یاد دادی که خاکی باشم… که قدر چیزایی را که دارم بدونم ولی به خاطر داشتن چیزهایی که دارم خودم را تافته جدا بافته ندونم…. من از تو یاد گرفتم که از خانواده و نزدیکانم طلبکار نباشم… تو به من یاد دادی عشق و محبت مهمتر از پول و ثروته…. من از تو یاد گرفتم که هیچ وقت به خاطر پول و موقعیت وارد هیچ رابطه دوستی یا عاشقانه ای نشم و تا ابد به خاطر این از تو متشکرم….. از اینکه به من یاد دادی ارزش انسانها به اونچه که دارن نیست این که ارزش روابط به پول نیست….
من از تو یاد گرفتم که زندگی را سخت نگیرم، از تو یاد گرفتم که زندگی را با خوبیها و بدیهاش به بهترین نحو زندگی کنم…. تو همیشه در سختترین موقعیتها و در تلخترین وقتها تونستی با یه نگاه شوخ به اون موقعیت نگاه کنی و اون را به کام خودت و اطرافیانت شیرینتر کنی… این قابلیت تو همیشه برای من تحسین برانگیز بوده و هست… اینکه هیچ چیز را بیش از حد برای خودت بزرگ نکردی و هیچ وقت نقش قربانی را بازی نکردی در حالیکه خیلیها در اون موقعیتها نقش قربانی را انتخاب میکردن…. تو همیشه قهرمان نمایشنامه زندگیت بودی و هستی، نه قربانی…. من این را از تو یاد گرفتم….
از تو یاد گرفتم تو کار دیگران فضولی نکنم ….غیبت نکنم….
تو همیشه باحال بودی و هستی…. هر وقت کسی بهم میگه که «من باحالم» تو دلم میگم دختر مامانمم دیگه اون از همه باحالتره!
من و برادرام همیشه روی حمایت تو حساب کردیم و میکنیم… همیشه میدونستیم و میدونیم که وقتی بیافتیم دستمون را میگیری…. هر راهی را که رفتیم، هر چیزی را که امتحان کردیم تو کنارمون ایستادی و حواست بهمون بود، نصیحت کردی اما زور نگفتی، دعوا کردی اما کینه به دل نگرفتی …
میتونم صدها صفحه از خوبیات بنویسم… این را جدا میگم….میتونم برای تک تک خوبیات دهها مثال بیارم و داستان بنویسم….
در آخر میخوام از اینهمه مامان بودنت، مامان با حال بودنت، مامان خوب بودنت، مامان قوی بودنت تشکر کنم…. مرسی مامان…تولدت پیشاپیش مبارک….

امان از غربت

10363749_10152713133145665_2564358215040105846_n
امروز صبح توی آسمون لندن حتی یه لکه ابر هم نبود، برای همین زودتر از معمول از خونه بیرون زدم تا نصف راه را پیاده سر کار برم…. مثل هر روز صبح دیگه قبل از رفتن به ایستگاه رفتم به کافی شاپ دم خونه، با بچه هایی که اونجا کار میکنن خوش و بش کردم و قهوم را گرفتم و رفتم سوار قطار شدم، به جای عوض کردن قطار از ایستگاه بیرون رفتم و بقیه راه را پیاده به سمت کار اومدم… هوا عالی بود و لندن از همیشه لوندتر و زیباتر…. رودخونه آبی و از روی پل شرق لندن و ساختمونهای تاریخی و برجهای شیشه ایش برای توریستهای دست به دوربین دلبری میکردن…
منم با لبخند گَل و گشادم راه میرفتم و اینور و اونور را نگاه میکردم و زیر لب اواز میخوندم و فکر میکردم…. یاد ایران افتادم…. من بیشتر عمرم را در ایران زندگی کردم، جاهای مختلف ایران سفر کردم و ایران را دوست داشتم و دارم و مردمش را میشناختم و به ادبیات ایران هم خیلی علاقه دارم ولی تمام مدتی که ایران بودم یه حس عجیبی داشتم، حس اینکه خارجیم! یه جوری انگار متعلق به اون طرز فکر نبودم… این حس را در حقیقت از مردم میگرفتم، وقتی به بازار اصفهان میرفتم مثلا با اینکه اصفهانی هستم و لهجه اصفهانی دارم اصفهان را خیلی خوب بلدم هر وقت توی بازار شروع به صحبت میکردم بازاریها تعجب میکردن که من اصفهانیم! انگار یه اصفهانی نباید مثل من باشه! نمیدونم چه جوری این را توضیح بدم…. حس خیلی عجیبیه! شاید لباسهام زیادی رنگی بود، یا زیادی بلند میخندیدم، یا خالکوبی روی دستم بود، یا نداشتن حیا به معنایی که اونجا تعریف میشد! نمیدونم ولی هر چی بود با اینکه بیشتر عمرم ایران بودم و ایرانی هستم و اینجا در لندن هم خودم را همیشه ایرانی معرفی کردم و لهجه اصفهانی هم دارم همیشه یه حس خارجی بودن توی ایران داشتم…. همیشه نگاهها بهم یه جور معذب کننده ای بود…انگار من توی اون تعریف زن ایرانی نمیگنجیدم… اون نجابت و حیا و سر به زیری و اینها…. نمیدونم…..
امروز که داشتم توی خیابونهای لندن پیاده راه میرفتم دیدم که اون حس را اینجا ندارم، من اینجا به راحتی در جمعیت گم میشم، کسی بهم نگاه نمیکنه، شاید اینجا طرز فکر و مدل زندگیم بیشتر با مردم همخونی داره…. وقتی آدمهای محجبه یا مذهبی از هر دین و مذهبی را اینجا میبینم احساس میکنیم اونها شاید همون حسی را دارن که من تو ایران داشتم… توی جامعه مذهبیِ جنسیت زده ایران، منی که مذهبی و خداترس و جنسیتزده نبودم توی بطن جامعه بعضی اوقات مثل ادم فضاییها بودم، شاید توی حباب کوچیک قسمت محدودی از تهران احساس میکردم که مثل بقیه هستم ولی نه همه جا…. اینجا من بور و چشم آبی نیستم ولی احساس بیگانه بودن نمیکنم… یه مقداریش شاید از این میاد که لندن شهریه پر از آدمهای خارجی ولی مقدار زیادیش هم اینه که من اینجا به راحتی میتونم خودم باشم و نه اون تعریف محافظه کارانه از زن که در جامعه ایران رایج بود….
حس عجیبیه که آدم توی کشور خودش بیگانه باشه… ایران با اینکه خونه بود همیشه با من غریبه بود…. و این خیلی حیفه!

cute-funny-quotes212

امروز با دو تا از دوستام رفتم نهار…
دوتا دوستی که هر وقت بهشون میرسم از هر دری با هم صحبت میکنیم، با هم میخندیم، جدی میشیم، متفکر میشیم، برای هم سوال ایجاد میکنیم و به سوالهای هم جواب میدیم…. اینجور دوستها را دوست دارم …اینجور دوستیها برام ارزش دارن…
امروز هم سر میز نشستیم و با داستانهای خنده دار شروع کردیم و با بحث درباره تعریفمون از عشق برنامه را خاتمه دادیم…برنامه نهار تموم شد ولی اون بحث هنوز توی ذهن من داره انجام میشه….
واقعا عشق چیه؟ برای همیشه است؟ جنسش تغییرمیکنه؟ آیا عشق همونیه که توی فیلمها دیدیم؟ عشق زجر کشیدنه؟ عشق خودخواهیه؟ عشق چیه؟
تا قبل ازینکه عاشق بشم شاید تعریف مبهمی از عشق داشتم، تعریفی که با صحنه های فیلمهای هالیوودی و کتابهای رمان دوران نوجوونیم و تجربه های ناکام روابط بچه‌گانه گذشتم قاطی بود ولی وقتی با کسی که حالا شریک زندگیم شده آشنا شدم همه اون تعریفها از ذهنم رفت که رفت…. بعد از پنج سال رابطه حالا میبینم که عشق یه احساسیه که دائما در حال تکامل و تغییر هست…جنس احساس من به همسرم امروز با جنس احساسم به اون پنج سال پیش کاملا تغییر کرده، این سیر تکاملی خیلی زیباست، آینه ای از تکامل خود ماست، آینه ای از تکامل همسرم، و آینه ای از تکامل خودم!
در واقع اون عشق اولیه ما که حاصل شناخت محدود ما از طرف مقابل هست با شناخت بیشتر ما از طرف مقابل تغییر پیدا میکنه، اما این چرخه شناخت و تغییر ادامه داره! تو فرد را میشناسی و فرد دائما در حال تغییر هم هست هر چه میشناسی باز هم جا برای شناخت هست و جا برای عاشقتر شدن.
ما لحظه به لحظه در حال تغییر هستیم، هم از نظر فیزیکی و هم از نظر شخصیتی و روحی، چطور میتونیم با یک احساس ثابت در یک رابطه پویا بمونیم؟ به نظرم نمیشه…. این عشق، این حس باید مثل خود ما رشد کنه، این حس باید تکامل پیدا کنه وگرنه به یه حس غریبی تبدیل میشه که دیگه جایی براش در رابطه نیست…
همیشه ازین میترسیدم که در یک رابطه طولانی مدت طرف برام کسل کننده بشه، رنگ و آب خودش را از دست بده، ازش خسته بشم ولی حالا میبینم که هر روز شریک زندگی من در حال تغییر و تحوله… هر روز احساس من نسبت به او در حال تکامله، هر روز این رابطه مثل یه رابطه تازست… انگار نه انگار که پنج سال هست با همیم… این رابطه یک چیز راکد و ثابت نیست، پویاست….چون ما راکد و ثابت نیستیم…. و تنها راه بقای اون، پویا بودنش هست و به محض اینکه راکد بشه میگنده و میمیره….
اما آیا عشق جاودانست؟ آیا برای همیشست؟
نمیدونم. ولی فکر میکنم در این چرخه شناخت و تغییر اگر ترمز نکنیم و دست از شناخت برنداریم عشقمون میتونه تا زمانیکه زنده هستیم، زنده بمونه.

دلخوشیِ روزمرگی

10807775_10152493456815665_2143086526_o

ساعت زنگ خورد…هفت صبح… اتاق تاریکِ و ما بدنهامون زیر پتوی پف پفی و سنگین به هم گره خورده…نوک دماغم که از زیر پتو بیرونِ سرده و سر شونه اش که از پتو بیرون زده و گونه های من روشِ خنکِ….محکم فشارش میدم، یعنی «نه! نرو! چند دقیقه دیگه هم کنارم باش» یه کمی تکون میخوره و لبهام را بوس میکنه، محکم فشارم میده و چند دقیقه دیگه مثل دو تا مار به هم گره خورده زیر پتو با هم میمونیم …
صدای شیر آب و مسواک برقی و نور چراغ توی راهرو …. توی تخت غلتی میزنم…. چقدر صبحهای زمستون از تخت بیرون اومدن سخته….
پرده را بالا میزنم …هیچ فرقی توی روشنایی اتاق نمیکنه، ابرهای سیاه و تاریک اون بالا توی آسمون توی هم میلولن….کف حیاط خیس و شاخه های لخت و عور درختها مثل دستهای رماتیسمی یه پیرزن دست به دعا از آسمون التماس میکنن اخماش را باز کنه…..اما آسمون گوشش بدهکار این حرفها نیست….
در خونه را پشت سرم میبندم…. سوز سرد و نمناک صبح رحم نداره…. ولی من هنوز از اون بوس خداحافظیمون مستم و لبخند به لب توی خیابون راه میرم…..کمی جلوتر شیشه های بخار کرده کافی شاپ سر راه را میبینم …میرم و یه قهوه داغ میگیرم که توی راه بخورم….. اولین قلپ قهوه به دندونهای سردم میخوره…جای ماتیک قرمزم روی لیوان کاغذی قهوه میمونه….. توی دلم میگم : اینم یه بوس دیگه…..سرم را بالا میکنم و آسمون خاکستری را نگاه میکنم … لبخند میزنم: تا وقتی دلم خوش باشه هیچ آسمون تاریکی نمیتونه دلم را تاریک بکنه، این روزمرگی و این آسمون تیره از پس این دل خوش برنمیان….

نوجوونی، آدامس فوتبالی و صندوق نوشابه

shishe

داشتم توی مجله آخر هفته تایمز ستون مورد علاقم را که توسط یه فمینیست باحال به نام کیتلین موران نوشته میشه میخوندم… درباره فرق بین نوجوانهای امروز و زمان خودش نوشته بود…. یاد دوران نوجوونی خودم افتادم…. چقدر بین اون زمان و این زمان فرق هست…..

نوجوانی توی ایران دهه شصت و هفتاد با الآن زمین تا آسمون فرق داره، وقتی فکرش را میکنی میبینی ما آخرین نسلی هستیم که دنیای بدون اینترنت را یادشه…ما آخرین نسلی هستیم که نوار کاست داشته و ویدیوی بتاماکس….ما نسل یخمک و دوچرخه سواری و سوت زدن زیر پنجره هستیم…. ما توی خونمون تو اکباتان مدتها تلفن نداشتیم و راه ارتباط برقرار کردن من با دوستم هاله سوت زدن بود…. یه سوت داشتیم که معنیش این بود بیا دم پنجره، یه سوت داشیتم که معنیش این بود بدو بیا پایین ده تومنی هم با خودت بیار بریم بستنی پاک بخریم، یه سوت هم داشتیم که معنیش این بود بیا پشت در ورودی!
تابستونا سه ماه بیکاری و تعطیلی مدرسه در تاخ زدن عکس آدامس فوتبالی و آیفون همسایه ها را زدن و فرار کردن خلاصه میشد…. زمانی که ما بچه بودیم زانو و آرنجهامون همیشه زخم بود…. سر زانوی شلوار من همیشه پاره بود از بس زمین افتاده بودم….. تنبیه ما این بود که بشینیم خونه تلویزیون ببینیم …. یادمه یه کاست ویدیو داشتیم دو تا قسمت سریال نایت رایدر روش ضبط شده بود و درست جای حساس قسمت دوم که دیگه اوج هیجان سریال بود فیلم برفکی میشد و یهو شوی لس آنجلسی میومد، با تمام این اوصاف هر روز این فیلم را میذاشتیم تو دستگاه ویدیو و تماشا میکردیم نمیدونم به چه امیدی واقعا! شاید به امید اینکه ایندفعه شوی لس آنجلسی وسطش نیاد…..
دوره نوجوونی ما هنوز شیر پاستوریزه پاک توشیشه بود… اوه اوه شیرکاکائویی پاک…. چقدر میچسبید…. دوران صندوق نوشابه… کشیدن صندوق نوشابه تا دم بقالی و پر کردن صندوق و خش خش کشوندن صندوق با بچه ها تا دم ورودی! ساندویچ کالباس تو نون سفید با خیارشور باز ازون خیارشورا که بو جوراب میداد….
آخرین بار که رفتم شهرک اکباتان تابستون 7 سال پیش بود…. عصر تابستون بود و محوطه خالی و خلوت بود… زمان ما عصرهای تابستون محوطه قیامت بود… صدای جیغ و شیون و خنده بچه ها همه جا را پر میکرد، صدای زنگ دوچرخه و توپ بسکتبال، صدای بازی گرگم به هوا و هفت سنگ…
برام امروز جالب بود که بخونم چقدر نوجوونی دیروز و امروز در بریتانیا هم فرق داره…. نوجوونی ما هم لابد زمین تا آسمون با مامان باباهامون فرق میکرده… هرکدوم عشق و صفای خودشون را دارن…. نمیتونم بگم دوران ما بهتر بوده یا دوران الآن ولی چیزی که میتونم با اطمینان خاطر بگم اینه که توی اون سن تنها چیزی که مهم بود بازی کردن بود…. حتی آژیر خطر بمبارون هم نمیتونست باعث بشه ما بریم خونه…یادمه به قدری شیطنت میکردیم که شب سر میز شام بیهوش میشدیم… واقعا بیهوش میشدیم…. الآن بچه ها یه مدل دیگن….حتما بازی میکنن و شیطنت میکنن ولی یه مدل دیگه، یه جور دیگه….دور و برم بچه ندارم برای همین نمیدونم اینروزها بازیهاشون چه جوریه ….امیدوارم که اونها هم مثل ما آتیش بسوزونن و شیطونی کنن و دنیاشون پر باشه از یخمک و بستنی و آدامس و توپ بازی…

من از عطر تو گیجم…

funny-goat-perfume-smell-really-nice-Favim.com-752743

تازه دوران خاکستری جنگ ایران و عراق تموم شده بود…. ولی هنوز رنگ به شهرها برنگشته بود، هنوز زنها میترسیدن لاک بزنن یا به لباشون ماتیک رنگ دار بزنن…. هنوز در و دیوار شهر خاکستری بود به جز تک وتوک رنگهایی که توی نقاشی چهره شهیدهایی که روی در و دیوار کشیده بودن …..رنگی نبود….. هنوز چسبهای ضربدری روی پنجره ها را نکنده بودیم، هنوز جرات انتقاد نبود…. میخوام از اون دوران بگم….
همه مثل همون زمان جنگ میخواستیم ادای یه زندگی معمولی را دربیاریم…. میرفتیم مهمونی، دور هم جمع میشدیم و میخندیدیم … .انگار نه انگار اون بیرون توی شهر خندیدن هم جرم بود ! حالا دیگه رستوران هم میرفتیم و پیتزا هم میخوردیم… یکی از اون روزهایی که توی این دریای خاکستری زندگی بعد از جنگ دست و پا میزدیم که غرق نشیم، مامانم و خاله و مامان بزرگم و نمیدونم شاید چندتا زن دیگه از فامیل برای دلخوشی و شاید یادی از دوران قدیم کردن تصمیم گرفتن که برن هتل هیلتون سابق تهران که حالا شده بود هتل استقلال توی اوتوبان چمران…. مانتوهای بلند و بدترکیب و روسریهای سیاهشون را سرشون کردن با شک و تردید و ترس و لرز ماتیک کمرنگی را بعد از هزار بار استخاره به لبشون مالیدن کمی به خودشون عطر زدن و رفتن برن هتل استقلال قهوه و کیک بخورن….

هتل استقلال بعد از انقلاب و هشت سال جنگ و بدبختی به یه جای غمگین و درب و داغونی تبدیل شده بود که همیشه اتاقاش خالی بودن و تک و توک مسافری هم که توش بود آسته میرفت و آسته میومد که خدای ناکرده توی دردسر نیافته… توی لابی هتل چند تا مبل و صندلی رنگ و رو رفته بود و یه پیانویی که اون گوشه خاک میخورد و هیچ کس جرات نواختنش را نداشت…. پیشخدمتهای هتل همه کسل و بی حوصله با یقه های چرک و موهای ژولیده، کشون کشون خودشون را از یه طرف به طرف دیگه میکشوندن…. وقتی مادرم و بقیه خانومها تر و تمیز وارد هتل شدن همه توجه ها به اونها جلب شد، خواهر زینبهای دم در هتل با چشم غره بهشون ندا دادن که روسریاتون را بکشین جلو، آقایون هم با صورتهای اخمو همه قدمهاشون را میشمردن مبادا این چندتا خانوم بدون مرد باعث گمراهی مردهای این هتل بشن…. توی اون فضای سنگین و بی روح مادرم و خاله و مادربزرگ با لبخندهای کمرنگ و قدمهای نرمشون رفتن و روی مبلهای پوسیده لابی نشستن…. دوتا پیشخدمت همینطور مات و مبهوت به اونها نگاه میکردن و درگوش همدیگه یه چیزایی میگفتن، بالاخره اونی که جوون بود بعد از کمی این پا و اون پا کردن خیلی سر به پایین و با حیا اومد سر میز و از خانومها پرسید چی میل دارن…. لیست کافه محدود بود به چای و کیک شکلاتی و کیک ساده و نسکافه! خانومها بعد از یه نیم نگاه به منوی کافه شروع کردن به سفارش دادن… رنگ صورت پسر کمرنگ و کمرنگتر میشد، عرق سردی روی پیشونیش نشست و دستاش میلرزید…. سفارش را که گرفت آروم و سلانه سلانه خودشون را به اونطرف لابی رسوند…. بلافاصله بعد، پیشخدمتی که مسنتر بود با یه لبخندی اومد سراغ میز مامانم و اینها و پرسید که آیا اونها از خارج اومدن؟ مادرم و بقیه جواب منفی دادن و پیشخدمت گفت که مدتهاست یه عده زن تنها با این سر و رو اینجا نیومدن و برای همین تعجب کردن و گفتن شاید که از خارج اومدین…. پیشخدمت کمی یاد قدیمها کرد و زمانی که این هتل برای خودش برو و بیایی داشته و بعد آروم رفت کمی اونطرفتر تا به بیکاری و کسلی خودش ادامه بده…. پنج دقیقه، ده دقیقه، بیست دقیقه، نیم ساعت گذشت و نه خبری از چای بود و کیک و نه خبری از هیچکدوم پیشخدمتها….. بعد از نیم ساعت پیشخدمتی که مسنتر بود سراسیمه با سینی چای و کیک اومد سر میز، خانمها پرسیدن که چرا اینقدر طول کشیده و چرا هیچ کدوم پیشخدمتها نیستن و اون پسر جوونتر کجاست؟ پیشخدمت که صورتش حسابی عرق کرده بود و نفس نفس میزد با شرمندگی توضیح داد » راستش، چه جوری بگم خانمها، پسره حالش بده!!!! آخه تا به حال بوی عطر به این قویی نشنیده بود و حالش از بوی عطر شما به هم خورد و سر گیجه گرفت و کف آشپزخونه افتاد…. کلی به صورتش آب زدیم و بهش آب قند دادیم تا سر حال بیاد و حالا هم میگه دیگه بر نمیگرده چون از بوی عطر شما بیهوش میشه!»